خاطرات آقای ایوب محمودی علمداری (قسمت اول)
آدمینهای گروه ارس محالی در یک اقدام بجا و شایسته جهت ارج نهادن به چهره های ماندگار منطقه ، دیداری داشته اند با
آقای ایوب محمودی علمداری یکی از معلمان زحمت کش منطقه و نشست و مصاحبه ای صمیمانه با ایشان انجام داده اند که در گروه انتشار یافته ، اینجانب بخاطر اینکه دسترسی همه افراد به این مطالب ممکن نیست این واقعه زیبا را چون خاطره ای از خاطرات خود حساب کرده و در دفتر خاطرات خودم منتشر میکنم . با آرزوی موفقیتهای بیشتر برای گروه ارس محالی و طول عمر با عزت وعظمت برای آقای محودی علمداری.
گزارش اختصاصی گروه "سرزمین ارس " (ارس محالی ) با آقای ایوب محمودی علمداری
برای آشنایی هر چه بیشتر با منطقه و مردمان آن، بر آن شدیم تا سلسله گزارش هایی را تدارک دیده و در اختیار شما عزیزان قرار دهیم. پس از بحث و گفتگو اولین شخصی که برای این منظور انتخاب کردیم، جناب آقای ایوب محمودی علمداری بودند. با دوستان هملاهنگ شده و قرار گذاشتیم تا به حضور ایشان شرفیاب شده و از محضرشان بهره مند شویم. در تاریخ 26 آذر 1390 در ساعت 21 ، در یک شب سرد پاییزی، ایشان و همسر محترم شان استقبال گرم و صمیمانه ای از ما به عمل آورده و ما را مهمان خانه شان کردند. گزارشی که در ادامه خواهید خواند، نتیجه این دیدار به یادماندنی با این بزرگوار است.

«بخش اول گزارش»
» ادمین های گروه:
سلام استاد؛ ما از طرف گروه "سرزمین ارس" ( ارس محالی) به نمایندگی از طرف اعضای این گروه، خدمت شما رسیده ایم تا گوشه ای از تاریخ منطقه و خاطرات شما را از زبان خودتان بشنویم. لطفاً برای آشنایی هرچه بیشتر آن دسته از عزیزانی که شناخت چندانی نسبت به شما ندارند، ضمن معرفی خودتان، هرطور که صلاح می دانید سخن را آغاز بفرمائید.
»» آقای ایوب محمودی علمداری:
بسم الله الرحمن الرحیم
در مورد منطقه گفته ها و شنیده ها بسیار است که البته اکثر آنها سینه به سینه به ما رسیده و در اصل، تاریخ مدونی از گذشته در اختیار ما نیست. اما سعی خواهم کرد تا جایی که خاطرم یاری کند در خدمت شما عزیزان باشم.
بنده ایوب محمودی علمداری در سال 1303 در یک خانواده کشاورز به دنیا آمدم. در سال 1311 وارد مدرسه ابتدایی شدم و در سال 1318از کلاس ششم و در اصل از دوره ابتدایی فارغ التحصیل شدم. البته این مورد هم ناگفته نماند که اولین مدرسه علمدار با نام نظامی در محله "کت گل باشی" احداث شد. جالب اینجاست که مصالح ساختمانی مدرسه را دانش آموزان با دست های خالی حمل کردند. هر دانش آموزی نسبت به قدرت بدنی و مقطع تحصیلی، این کار را انجام می داد. به این صورت که کلاس اولی ها آجرها را یکی یکی، کلاس دومی ها دوتا دوتا و همینطور به ترتیب، کلاس های بالاتر آجرهای بیشتری حمل می کردند.
پس از مدتی و در نتیجه تلاش و کوشش فراوان پدران و گذشتگانمان که امتیاز احداث دبیرستان در منطقه را کسب کرده بودند، من هم به همراه بیش از 30 نفر از محصلان، وارد کلاس هفتم یا همان اول دبیرستان شدم. در سال هشتم تحصیل برخی ترک تحصیل کردند و تعدادمان کمتر شد. در مقطع تحصیلی نهم فقط 5 نفر باقی مانده بودیم که در سوم شهریور سال 1320 دبیرستان توسط نیروهای روسی اشغال شد و از آنجا به عنوان منزل و استبل و... استفاده کردند.
اکنون ما 5 نفر مانده بودیم و یک مدرسه اشغال شده و سال تحصیلی ناتمام! یکی از این 5 نفر که خودم بودم و بقیه آقایان؛ اصغر اصغرزاده، حاج نقی نقی پور علمداری که متاسفانه اکنون کمی مریض احوال هستند، قدرت خسروشاهی علمداری و محمدعلی قبادی علمداری که اکنون هر دو در تبریز زندگی می کنند.
در تهران عمویی داشتم که قرار شد به آنجا رفته و تحصیلاتم را در آنجا ادامه دهم. کتاب ها و وسایل خود را جمع کرده و راهی تهران شدم. اما متاسفانه پس از مدتی ایشان مریض شدند. از این رو مغازه ای در اختیار من قرار دادند تا کار و کاسبی راه بی اندازم که علارغم همه تلاش هایم، به خاطر مریضی عمو آنطور که باید و شاید نتوانستم آنجا را اداره کنم. البته در آن زمان یک نوجوان 17 ساله بوده و به خاطر کم سن و سالی، تجربه زیادی هم نداشتم. در نتیجه نه تنها نتوانستم آنجا را اداره کنم بلکه از تحصیل هم باز ماندم. خلاصه پس از مدتی به علمدار برگشتم و در کنار پدرم به کشاورزی و دامداری پرداختم.




تاریخ چیست؟ تاریخ را سه گونه میتوان تعریف کرد: